Monday, January 28, 2013

هنوزم تو این هیاهو، توی این بغض شبونه، من و گنجشکای خونه، دیدنت آرزومونه

یک جمعی هم بود، از آدم‌های ناهمگون، جمع شده بودند برای وقت گذرانی، قرار شد هر کسی میکروفون را بگیرد و آهنگ مورد علاقه‌اش را بخواند، هر کسی هم که بلد بود شروع می‌کرد به هم‌خوانی، نوبت من که شد تنها چیزی که توی ذهنم بود ابرمیوزیک شماعی‌زاده بود، "هنوزم دستای گرمت جای امنی واسه گریه‌ست" شروع کردم به خواندن. چشمانم را هم بسته بودم و اصلن دل داده بودم به صدای گرم خودم، به دیوار خراب شدن که رسیدم چشمانم را باز کردم و دیدم همه با حالت تعجب نگاه می‌کنند، تنها کسی هم با من همراهی می‌کرد وهاب بود، اعتراض داشتند به انتخاب آهنگی که هیچ‌کدامشان نشنیده بودند یا مثلن در فیوریت‌لیستشان نبود، خیلی راحت برخورد کردم من، همان‌طور میکروفون به دست گفتم، شما هیچ‌کدامتان عاشق نشدید، که اگر عاشق شده بودید باید حداقل به احترام نوع خواندن ِمن (پر از سوز و گداز و ایناها) چشمان متعجبتان را جمع می‌کردید.
بعدها که صحبت از عشق و عاشقی شد، وهاب گفت که آدم‌ها ظرفیت‌های متفاوتی دارند، جمع ِ آن شب، ظرفیتش آهنگ ِناری ناری بود نهایتش، هیچ‌کدام نه از عشق بویی برده‌اند نه تجربه‌اش کرده‌اند و نه حتا در اطرافیانشان همچین چیزی دیده‌اند، این‌که عشق یک هدیه/بلیه است، خداوند فقط به آن‌هایی می‌دهد که ظرفیتش را دارند، بعد با هم به این نتیجه رسیدیم که چقد خوب که ما ظرفیتش را داشته‌ایم، چقد خوب که ما تجربه‌اش کرده‌ایم، کاری به نهایتش ندارم، این‌که عشق به وصل خواهد انجامید یا که خیر، مهم‌ترش اینست که یک‌بار تجربه کرده باشی‌اش، این‌که بدانی چیزهایی قدرتمندتر از پول و خانواده و حتا مذهب وجود دارد. 
بعد یاد حرف دامبلدور می‌افتم، اینکه چطور با چیزی که کسی جدی‌اش نمی‌گیرد به هری قدرت داد، این‌که چقد پیر ِفرزانه‌ای بود حتا، چطور از عشق یک سلاح ساخت، سلاحی که ولدمورت با تمام هوشش در مقابل آن وا داد، حکیم ِبلند‌مرتبه‌ای بود، خدایش بیامرزد.

No comments:

Post a Comment