Saturday, January 5, 2013

صادرت فتواها زینب مذ رات راس الحسین.

پرده يكم
با احمد و وهاب و زهير توي ماشين مي‌نشينيم، سه غلاف قمه، يك كيلو موز، چند عدد گاز استريل و باند، بتادين، و صداي نريمان پناهيِ سال هفتادوهفت، بچه‌ها مي‌گويند پرگاز بران، ساعت هشت شده و ما همين‌الان هم دير كرده‌ايم، مكان باغيست در جاده قوچان، بعد از سه راه فردوسي. 
پرده دويم
كيلومتر نمي‌دانم چند چناران، دو نفر آدم سياهپوش نكره ايستاده‌اند. هر دو سيگار به دست، به وهاب نگاه مي‌كنند، مي‌شناسندش و مي‌گويند از زيرگذر برين اونور مشخصه، رو به وهاب مي‌كنم و مي‌گم "پارتي هم كه مي‌گيرن اينقد جناييش نمي‌كننا" مي‌خنده و مي‌گه بايد پارسالو مي‌ديدي، امسال تازه خوبشه.
پرده سيم
باغ يك زمين افتاده پنج هزار متري در حاشيه جاده ست، روبروي باغ پر از ماشين است، از سانتافه و لکسوس و سورنتو گرفته تا پيكان و موتور، چه اختفاي زيبايي، اينقد تابلو آخه؟ سر در باغ يك پرده بزرگ زده‌اند. قمه‌ها را برمی‌داريم و داخل مي‌شويم.
پرده چارم
گروهي حلقه زده‌اند، آن وسط مردي ميانه‌سال به تركي شعر مي‌خواند، گريه مي‌كند، گريه مي‌كنند، بعد ناگهان مي‌برد بالا و دنگ، صداي برخورد قمه و كله، من حالم بد مي‌شود اما مي‌ايستم به نگاه‌كردن، نفر بعدي پيرمرديست با صدايي جادويي، مي‌خواند و مي‌زند و مي‌رود، خون روي زمين جاريست. كم‌كم دارم به‌ قمه‌زني علاقه‌مند مي‌شوم، جواني كوچك و خوش‌هيكل، قيافه مس پادشاه سريال حريم سلطان، مي‌رود وسط، جمعيت محو صدايش مي‌شوند، وهاب ميگويد به اين خواندن‌ها ميگويند رجز، اكثرن براي سلامتي بيمارهايشان دعا ميكنند پاره‌اي هم روضه‌هاي فولكوريك تركي مي‌خوانند، اما اين جوان مداح هيأت محبان است، تركي مي‌خواند، قمه را بالا ميبرد و دنگ، كاش فقط دنگ بود و فواره‌ي خون نبود، كاش فقط فواره ي خون بود و دنگ نبود، صدا كمرت را مي‌شكند، فشارم افتاد يا كه چي، نتونستم تحمل كنم، بدو زدم بيرون، ماشين را باز كردم و نشستم روي صندلي، صداي نفس‌های سريع و لم‌ينقطعم فضاي ماشين را پر مي‌كند.
پرده پنجم
ميروم قمه را استريل كنم، به يكي از خادمان جمع كه كله‌ها را پانسمان ميكند مي‌گويم الكل؟ مي‌پرسد فارس؟ مي‌گويم خوش به حال شما، ما امكاناتش را نداريم، شانه اي بالا مي‌اندازد و ديگري را صدا ميزند كه بفهمد من چه مي‌گويم، تركيتان را عشق است.
پرده ششم
بخيه‌زدن براي قمه‌زنها افت دارد، بعد از قمه‌زني سريع مي‌روند مي‌نشينند روي يك صندلي و يكي از پيرغلامان با بتادين سر را شستشو مي‌دهد و بعد نوبت پانسمان است، اگر هم بعدها زخم سر باز كند هيچ بيمارستاني اينها را قبول نميكند، مي‌گويند ممنوع شده مداواي سر قمه‌زنها در بيمارستانها...
پرده هفتم
جوانها پرشور و نترس قمه مي‌زنند، اكثرن كهن‌سال‌ها بعد از سه‌ چار ضربه مي‌روند و دست‌شان را مي‌گيرند، بعضي‌ها تسليم مي‌شوند بعضي هم التماس كنان مي‌گويند "بير دانه"، "بير دانه". اما بعضي‌ها هم هستند كه پيرمردها هم كاري بهشان ندارند، اسمش حسن بود، وهاب مي‌گفت هر سال خودش را تيكه پاره ميكند، آمد وسط رجز خواند و زد، و زد، و زد، شمارشم از بيست رد شد كه يكي از پيرترها رفت جلويش را بگيرد، قمه را برد عقب و اصرار پير را كه ديد خيلي جدي گفت "بش دانه"، من با چشمهاي گشاد از تعجب به قيافه خندان وهاب نگاه ميكنم.
پرده هشتم
قمه‌ها را زدند، سوار ماشين شديم كه برگرديم، قيافه ها ديدني شده بود، کله‌های خونین و باندپیچی شده، که شال مشکی‌ای دستار مانند دورش پیچیده شده بود. سر پليس راه چهارتا بنز نيروي انتظامي و دو سه تا بسيجي با تابلوي ايست وسط بلوار بودند، وهاب كه جلو نشسته بود خم شد و به دو نفر پشت هم گفت كه خم شوند، رد كه شديم گفت حتمن تقدير بوده كه با ماشين تو بياييم، كسي داخل مورانو دمبال قمه زن نمي‌گردد، بعد هم زنگ زد و به آنهايي كه داخل باغ بودند هنوز، راپورت داد، خيلي متعجب پرسيدم چرا نمي‌ريزن بگيرن؟ چرا اينجا واستادن؟ گفت جرات ندارن، فك كن جمعيت به آن زيادي، همه قمه به دست، الان هم تحت تاثير، بريزند كشت و كشتار خواهد شد، مجبورن از اين كارا بكنن، بعد هم شروع كرد از خاطرات ريختن يگان ويژه به مراسم پارسال گفتن. دهان من وا، گوش هايم واتر. (واز، وازتر؟)
پرده نهم
 یک آدمی هم بود، آن دورترها، قمه‌ای دستش بود و ظرف الکلی، سال‌اولی‌ها می‌رفتند جایش، دستش را می‌برد بین موها، جا باز می‌کرد لابد، با دست قمه‌دارش آرام می‌زد بر فرق سرشان، سه بار چار بار، خون که راه می‌افتاد، خودش می‌نشست به بستن کله‌ی‌شان، بعد هم کله‌ی‌شان را بوس می‌کرد و نفر بعدی.
پرده دهم
این‌ها روایاتی بود از یک روز قمه زنی، اربعین سیزده نودویک.

No comments:

Post a Comment