Wednesday, January 2, 2013

غرور

آخرین ساک را گذاشتم و برگشتم به نگاه کردن، حجم موهای قهوه‌ای‌روشن مخلوط با سیاه، از همان‌هایی که چندیست رنگ تازه نشده، نشسته با اطمینان به روشن کردن ِشومینه، با بغضی پنهان که مطمئنم بعد از رفتن ِمن خواهد شکست، کنارش کودکی یک ساله که از بغل من چهاردست‌وپا کنان و ماما ماما گویان رفت کنارش، دستش را گرفت به پشت مادرش و ایستاد، و به سنت همیشه برگشت تا من تشویقش کنم برای بدون کمک ایستادن.

No comments:

Post a Comment