Sunday, March 10, 2013

آفتاب آمد دلیل آفتاب

تعریف می‌کرد که عاشق دوست‌دختر ِدوست صمیمی‌اش شده، که دخترک یک روز صبح زنگ زده، که بیا و بشنو و اگر می‌توانی کاری کن، او هم رفته و شنیده و راه‌کار داده برای آن رابطه‌ی پاشیده‌شده، اما آن روز خودش به این نتیجه رسیده که از دخترک خوشش می‌آید، بعد برایم تعریف کرد که سال‌های دور با دختر همساده بودند. از این که تا به حال خودش را نگاه داشته چون فکر می‌کرده دوست صمیمی از دختر خوشش می‌آید. بعد شروع کرد به بلند‌بلند فکر کردن، "تنها عیبش اینه که از من دو سال بزرگتره".
بهش گفتم فکر دختر را از سرت بیرون کن، گفتم این‌که فکر می‌کنی تنها عیبش بزرگتر بودن دختر است، احمقانه است، برایش داستان آن سربازی را گفتم که وقتی فرمانده‌اش از او سوال کرد که چرا وقتی دشمن حمله کرد تیربار را به راه نینداختی؟ جواب داد به هزار و یک دلیل، فرمانده گفت دلیل اولت را بگو ببینم، و جواب داد تیر نداشتم قربان، گفتمش همین که دوست‌دختر ِدوستت می‌باشد تنها دلیل و تنها عیبش است، نه بزرگتر بودن یا سایر چیزها.
بعد داستان پیچید و صحبت عوض شد، اما هنوز در فکر بود. گفت که حامد اما تا دلت بخواهد خوبی دارد، محسنات دارد، و بدون این‌که مجال حرف‌زدن بدهد شروع کرد که مثلن کتاب‌خوان است، فیلم‌بین است، پی‌اچ‌دی دارد، پولدار است، خیلی هم پولدار است و پدرش صاحب سه عدد کارخانه‌ی بزرگ می‌باشد. من صحبتش را قطع کردم و گفتم یارو، گفتم ها؟ گفتم یادت هست آن حکایت سرباز و فرمانده که بت گفتم؟ گفت ها، گفتم همه‌اش کس‌شر محض بود، من جای فرمانده بودم می‌دادم سرباز را بکنند، چون وقتی برنامه، برنامه‌ی جنگ است توی سرباز غلط می‌کنی که ریلود نمی‌کنی آن تیربارت را، گه می‌خوری که دلیلت نداشتن تیر است، گفت منظور؟ گفتم اگر اینقد که می‌گویی پولدار است، لحظه‌ای چی؟ تردید نکن. کلا و حاشا که به خاطر دوستت از دخترک ببرّی. همین.

No comments:

Post a Comment