Friday, January 11, 2013

داستان پسرکی که نمی‌خواست بزرگ شود

پسرک قصه‌ی ما پر از امید و رویا بود. سال‌ها بود که در ذهنش نقشه‌ها داشت، نقشه‌هایی برای فرار از آن‌چه هست و بود و خواهد شد، پسرک قصه‌ی ما شب‌هایش را با فکرکردن به نقشه‌هایش پر می‌کرد، و روزهایش را به امتحان کردن ِنقشه‌ها، از جایی که به آن متعلق بود عنش می‌گرفت، همیشه در ذهنش دمبال پرنسسی بود که سوار بر اسب سفید خواید آید و او را نجات همی خواید داد. تقصیر پسرک قصه‌ی ما نبود که رویاهایش انحصاری دخترکان نوبالغ بود. 
پ.ق.م (برای پسرک قصه‌ی ما) بارها پرنسسش را پیدا کرد، و بعد از چند صباحی فهمید که پرنسسی که بدان امید بسته بود شازده‌ایست قجری، بالایش که نمی‌برد هچ به دامش نیز می‌اندازد، یکی دهانش بو می‌داد، دیگری در عوالم کودکی خویش سیر می‌کرد، آن‌یکی زیاده غر می‌زد، وان دیگری جنده‌ای بود در لباس پرنسس. پ.ق.م اما ناامید نشد گشت و گشت. گشت و گشت. گشت و گشت تا عاقبت نعره‌زنان از استخر بیرون پرید، فریاد اوره‌کا اوره‌کایش را فقط خودش می‌شنید.
راوی داستان می‌گوید، شاید در آینده‌ای دور رباتی بسازند که بی‌چشم‌داشت و توقع بغلت کند، اشک‌هایت را پاک کند، دلیل ناراحتیت را بفهمد و بی که چیزی بگوید اصغا کند، گوش دل بسپرد، از ناراحتیت سوءاستفاده نکند، جبهه نگیرد، بفهمد و بداند و نرمی آغوش داشته باشد، بعد؟ بعد خاموش شود تا دفعه‌ی دیگری که احتیاج پیدا شد.
پ.ق.م دمبال همچین چیزی بود، یکی که دستش را بگیرد و از قلعه‌ی شهرنو خارجش کند؛ لوطی‌ای که بفهمد او نیز انسان است، چشم‌هایش را بشوید، و درد را بشناسد، و عاقبت آن را پیدا کرده بود، دیگرانش بیم‌ناک بودند، در دل پسرک نهال شک و تردید می‌کاشتند. لوطی؟ در این زمانه؟ پرنسس؟ در این اوضاع و احوال و اهوال؟ پسرک اما هوشیار بود، می‌شناخت کَسَش را، اعتماد مفهمومی دوباره پیدا کرده بود برایش، ربات را فراموش کن، پرنسس را بچسب.
پ.ق.م نقشه‌های دیگرش را معلق کرد، راه‌حل را یافته بود و از هوشمندی خود کیف می‌کرد، می‌خورد و می‌آشامید و به یاد راه‌حل بود، می‌رفت و می‌آمد و به یاد راه‌حل بود، می‌نشت و برمی‌خاست و به یاد راه‌حل بود، راه‌حل پر کرده بود فضا را و نفس که می‌کشید به جای هوا عطر راه‌حل بود که وارد مجاری تنفسیش می‌شد.
راوی داستان اما همچنان روی نظریه‌ی خودش پافشاری می‌کند، ربات. بی‌توقع، بی‌ریا، حتا می‌توانی تنظیمش کنی که مثلن از کانت و اسپینوزا و هگل چیزهایی بداند و بنشینید به بحث کردن با هم، بعد دکمه‌ای چیزی بزنی و آخر سر باهات توافق کند که کاکرو از سوباسا سکسی‌تر بود و صدسال‌تنهایی فقط هجویات ذهن پیرمردی‌ست که مخش معیوب شده، کافه‌اش ببری و با همدیگر روی خوردن موکا توافق داشته باشید، زود به زود شاشش نگیرد و بعضی وقت‌ها بتوانی سیگارت را با خاکسترهای سیگارش روشن کنی، بی که نگران نفس‌تنگی‌اش باشی.
پ.ق.م اما هنوز به این جهان‌بینی نرسیده بود، دمبال ربات می‌گشت اما نمی‌دانست رباتی به این شکل هنوز اختراع نشده، نمی‌دانست یا نمی‌فهمید که مردم خر نیستند که نانت بدهند و بهت بدهند و آخر شب به آخر شب بنشینی برایشان از فلان داستانت بگویی که تمام نمی‌شود و فلان هم‌فیلم‌بینی که در آن عاشق دخترک عینکی شده‌ای، مردم توقع دارند، وقتی بهت می‌دهند انتظار دارند که بهشان بدهی، جان در برابر جان. گا در برابر گا.
پسرک قصه‌ی ما بزرگ نمی‌شود، یکی بایست هی بهش یاداوری کند که به خودت تکیه کن، بی استرانگ عاموجان، اما متسفانه آن  یاداور هم توقع دارد، و پسرک از این‌که تمام زندگی بر اساس توقعات طرفینی‌ست خسته شده. سرش را می‌کوباند به دیوار بعضی‌وقت‌ها حتا.

No comments:

Post a Comment