خوابيدهام داخل كوپه ٨ واگن ١٣ قطاري كه مقصدش تهران است. تلق و تولوق قطار و ناتواني من نسبت به خوابيدن در مكانهاي غريبه موجب شده كه بيدار بمانم و به تو فكر كنم دخترك.
هر از چندگاهي رايحهاي عفوني از سوراخ يكي از همكوپهايها متصاعد ميشود كه من هم در جواب آن مجبور ميشوم مقابله به مثل كنم، بنابراين بايد اعتراف كنم كه هوا آنجور كه بايد تميز نيست.
از سر بيحوصلگي و بيكاري فولدر عكسهايت را باز كرده و به ياد تمام خاطرات پشت عكسها نعوظ كرده بودم، يك عكسي بود با چادر توي يك كبابفروشي در سبزوار، رويت را محكم گرفته بودي من عكس را انداختم و بعد تو شروع كردي به قاهقاه خنديدن، بعد با حالت مسخرهاي پرسيدي كه چادريها چگونه زندگي ميكنند، من هم خنديدم و خجالت كشيدم از فوبياي مسخرهام از ايستهاي بازرسي. به دماغت كه تنها نقطهي بيرون از چادر است نگاه ميكنم و قربان صدقهي زائدهي گوشتي آن ميشوم.
من دوست دارم براي باقي عمر قربان صدقهي اعضاي بدنت شوم. اين بزرگترين هدف من براي باقي زندگي نكبتبارم ميباشد لابد.
عصر با مسئول آشپزخانهي قطار درگير شدم، عمق فاجعه را در اين جمله نظاره كن، من، درگيري. هاه خندهدار است اما قبل از شروع دعوا با خودم محاسبه كرده بودم كه مطمئنن از قطارم بيرونم نخواهند انداخت، از آن طرف مامور موظف است كه به من احترام بگذارد، ميبيني حتا در دعواهايم نيز جانب احتياط را رعايت ميكنم، اما وقتي عصباني و آشفته از رستوران زدم بيرون مسافري غريبه زد پشتم و مرحبن بك، گفت. راضيم از خودم دخترك، عكسي را نگاه كردم كه من و تو نشستهايم پشت ميز توشي تو قوطي (اسم آن رستوران به سعي خودم) و قيافههايمان داغان است. تو دعوايي شروع كرده بودي و من به غرورم برخورده بود اما دهان باز نكرده بودم. نشسته بوديم منتظر غذا و من به دافان و تو به آسمان نگاه مي كردي.
No comments:
Post a Comment