یک
مادر که رفته بود سفر برای خواهرها لباسخواب آورده بود، پهن کرده بود بساط را و هر کدام دو سه تا انتخاب کردهبودند، گفتم پس ما چی؟ گفتند زن که گرفتی براش میخریم، گفتم یکی برمیدارم میدم دوسدخترم، سهنفری با هم چنان اخمی کردند که حضرت ِدیو هم بود جا میخورد اما من به زور یکی را برداشتم.
دو
برایش تعریف میکردم که این لباسخواب نماد ِآزادی ِمن است، یعنی تا وقتی این را گذاشتهام توی کمد و نگاهش میکنم و به کسی هدیه ندادهام یعنی هنوز آنقدرها عاشق نشدهام، از سر ِاتفاق لباسخواب ِپلنگی توری بدننمای ِزیبایی هم هست در ضمن، گفت که منتظر ِروزیم که به من بدهیش، گفتم باش تا صبح ِدولتت بدمد.
سه
پریروزها داشتم کشوهایم را مرتب میکردم، سیدیهای قدیمی، کلی کاندوم ِاستفادهنشده، یک خورجین که داخلش اسپری بیحسی بود حتا، مدارک معافیت سربازیم، وسط ِهمهی اینها یک شرت ِقرمز لامبادا هم بود، نگاهش کردم، بوییدمش و بعد پوشیدم، کیف داد.
چار
راه افتادیم طرف ِبجنورد، به زور چادر سرش کردم که ایستبازرسیها بهمان گیر ندهند، میخندید و من استرس داشتم، هم اینکه این وسط خفتمان نکنند، هم اینکه دیگر دوسدخترم نبود و دوسدخدر ِجدید بسیار از ایشان بدش میآمد، توی راه با خودم فکر کردم که چقد لاشیم، من او را میخواستم نه آن دوسدخدر ِجدید را، چقد لشاشت کردم در حق جفت ِاین دخترها، به بجنورد که رسیدیم، گفتم یک لحظه واسا، واساد، رفتم صندوقعقب را باز کردم و لباسخواب را دادم بش، دهانش باز مانده بود از تعجب، دوباره رفت نشست توی ماشین، ساکت ِساکت، گفت حامد انتظار ندارم این کار را بکنی، میدانم چقد سخت است، گفتم گه خوردم، من تو رو میخوام، همینقد لری، (لرها ببخشند، عقبیها عفو کنند، صدای گریه بلن میشود) به هم نیگا کردیم.
پنج
پرسیده بود که چطور میشود جبران کرد این هدیه را. گفتم آزادی من جبران شدنی نیست. بگیر و تمام، آزادیم را به داشتن ِتو فروختم. اما اگر میشود دوست دارم یک چیزی ازت به یادگار داشته باشم. چیزی که سالها بعد بگویم ارزش آزادیم را دارد، حرمت و قیمت دارد، خاطره دارد، ایناها دیگه خلاصه.
شش
شرت قرمز لامبادایی که از مشهد تا بجنورد پایت بود، شرت قرمز لامبادایی که قسمت ِگندهای از زندگی ِمنست، شرت ِقرمز ِلامبادایی که به اندازهی تعهد ِمن ارزش دارد، مهریهی من.
No comments:
Post a Comment