Monday, December 3, 2012

زندگی سخته آغا، خیلی‌هم سخته، اینو من نمی‌گم البته، یعنی حرف من نیس، همه دارن می‌گن، اما خب اونا از ی ور دیگه می‌گن ما از ی ور دیگه، مثلن؟ مثلن انگار کن که شما هیژده سالگی بایس واسه زندگی آیندت تصمیم بگیری، تازه خیلی از این قبلترا اونجایی که بین ریاضی و تجربی و انسانیه تصمیم گیری میافتی تو هچل، اما ما فرجه می‌دیم می‌گیم هیژده سال، خیلی کمه آغا، خیلی کمه، هنوز شاش‍ِت کف نکرده، باید تصمیم بگیری، حالا زده و ما شده بیس‌و‌دو سالمون پشیمونیم از تصمیم‌گیریمون، اما گیرم تا خرخره وسط ِگهی که خوردم گیرم، هیژده سالگی خیلی روشنفکرانه تصمیم گرفتم دانشگاه نرم و بچسبم به کار ِآبا اجدادی، از پارسال هم خیلی یک‌طور گونه تا تهش رفتیم تو و پول بند کردیم و شراکت کردیم، حالا دیگه بیرون نمی‌شه اومد، حالا یکی دو ماهی هس که هی از این و اون می‌پرسم فضا چجوریاس می‌شه نیمه‌وخ درسه‌رو خوند، جاییو می‌شناسین آزاد پذیرش بگیره مدرکم نمی‌خوام حتا، و خب متسفانه همه می‌گن نیست و نمی‌شه و ایناها، داستان ِبدیه، تصمیم که می‌گیرین رفته تو کونتون، مواظب ِتصمیمامون باشیم یکم.

No comments:

Post a Comment