صبح مادرجان تخم مرغ زرد عسلی برایم درست کرده بود، گذاشتم به پای خوش شانسی ای که این روزها یقه ام را گرفته، خوردم و از خونه زدم بیرون، قبل ترش علی زنگ زده بود که مشتری پانصد و پنجاه متر پسندیده و پولش نقد است، با پدرت صحبت کن که با ما چند حساب میکند این را، پدر نبود یا من فراموش کردم نمیدانم؛ رسیدم به مغازه و جنس فروخته شده بود و پول هم ابتیاع. از این جا به بعد کار با من بود، این که با پدر صحبت کنم و سر قیمت چانه بزنم، لعنت به تو علی، لعنت. همیشه مرا در شرف کار انجام شده قرار میدهد.
ما از بچگی کاملن سودباور بزرگ شدیم، به خاطر می آورم زمانی را که هفت سالم بود و با پدر پینگ پنگ بازی میکردیم، دریغ از یک ست که به خاطر ِروی گل من ببازد، همیشه میبرد و کاش که فقط ببرد، مانند سوسماری که با طعمه اش بازی میکند مرا بازی میداد، اجازه میداد تا به عدد بیست برسم آنگاه شروع میکرد طوفانی بازی کردن، پوینت پشت سر پوینت میگرفت و ورد زبانش این بود، با این بازی میخواهی مرا ببری؟ یا هنگام پول گرفتن، بعد از کلی التماس و خواهش یک داستانی نقل میکرد در این مایه ها که، پسر دوستش هر وخ از دوستش پول میخواسته، وی پول را روی هوا پرت میکرده، به صورت توهین آمیز و ایده اش این بوده که اینها (منظور پسرش بود که مثلن دوازده - سیزده ساله بوده) که برای پول دراوردن زحمت نمیکشند، حال اینگونه پول را بگیرند تا حداقل قدرش را بدانند، داستان را نقل میکرد و بعد منت میگذاشت که بیا این هم پولی که خواستی اما قدرش را بدان.
ما از آن دسته ای نبودیم که به نان شب محتاج باشیم، اگر واقع گرایانه نگاه کنم، میشد ما را جزو مرفهین بی درد هم حساب کرد، اما پدر جوری ما را تربیت کرد که برای پول ارزش قائل باشیم، هستیم، اما این راهش نیست، خلاصه کنم.
ظهر رفتم به دیدن پدر، جریان را گفتم، اشاره کردم که چک را به تو میدهیم و تو به ازای هر متر پانصد تومان در حساب ما منظور کن، یکم حساب و کتاب کرد و بعد صدایش را برد بالا و وردستش را صدا زد، "کدوم کس کشی به شما گفته به این قیمت به اینا جنس بدین؟ هاه؟ پسر منه؟ باشه. ده بار بهت نگفتم تو این معامله های بزرگ به من زنگ بزن، الان کارخونه این جنسو نداره، بخوام از کارخونه بگیرم باید هزار تومان بالاتر ازشون بگیرم" گفت و گفت و تاخت و تاخت، من هیچ، من نگاه، نگفتمش که آمار تولیدی کارخانه را دارم و قیمت تمام شده برای تو را میدانم، و میدانم جنسش گرز است و یک سال خواب ِانبار بوده، نگفتم که من چهار سال زیر دست توی این مغازه شاگردی کرده ام و میدانم تاکتیک جنس فروختنت را، جلوی کولی و ملق بازی بابا؟ گفت و گفت و من گوش کردم و وردست قرمز شد و سیاه شد.
علی خدا لعنتت کند، مرا همیشه در دهان شیر میندازی. من به خاطر جدا شدن از این پدر بود که با تو شریک شدم، اگر دنبال سود بودم که همین جا میماندم و فحش میخوردم و پول درمیاوردم، رو کردم بهش، مرسی، پس این جنسو بدین پونصد تومان را هم نمیخواهم، حسابتان را هم با من صفر کنید، همین فردا پولش را بدهم، مهرم حلال جانم آزاد، آمدم بیرون، سوار ماشین شدم و بی هدف شروع کردم به تاختن در خیابانها.
ده دقیقه بعدش زنگ زد که بیا اینجا و قاطی نکن پسر، من همیشه گفته وقت کار کار، وقت خانه خانواده، کیر تو این ضرب المثل، کیر تو اون ضرب المثل دیگه ای که میخونی، "بر سر کوی بتان معطل نکن، هر که را دیدی بکن معطل نکن" مفهمومش اینست که همه را بدوش، حالا پسرت بود دخترت بود، زنت بود، چه میدانم؟
No comments:
Post a Comment