Monday, April 15, 2013

تن آدمی عزیز است به سیبیل آدمیت

- من؟ من سیبیلم همینه، همین اندازه، نه بیشتر، نه کمتر، هنوزم باهاش مشکل دارما، یعنی سر غذا خوردن، سر سیگار کشیدن، سر ماچ کردن، سر همه چیز اما از وقتی یادمه سیبیل داشتم، سال هفتادوپنج، چار روز بعد از تولد هجده سالگیم، بابا سر صبح اومد تو اتاقم، کپ کرده بودم، مست خواب بودم از ی ور، از اون طرفم تو تمام زندگیم بابام این‌وقت صبح بدون هماهنگی ِقبلی نیومده بود تو، نشست کنار تختم، چشای من پف‌کرده، فک می‌کردم دارم خواب می‌بینم، اما دوستمون خیلی رسمی شروع کرد به صوبت کردن، ی جوری که انگار داره از رو کتاب می‌خونه، بذا ی لحظه یادم بیاد اولش چی گفت، مممم، اون سس تندو بده اینور، نمی‌دونم، گفت تولدت دوباره مبارک، از این کسشعرا، بعد جدی‌تر شد، گفت باید سیبیل بذاری، گفتم هاه؟ گفت عزیز دلم باید سیبیل بذاری، گفتم عزیز من، پدر من، شما صد بار گفتی، منم صد بار جواب دادم، من از سیبیل بدم میاد، چیه آقا، بابای آدم سیبیلو، بابابزرگ آدم سیبیلو، عکس جدتو نیگا می‌کنی سیبیلو، نیگا کن، اون نقاشی‌هارو دیدی تو اتاق کار بابا؟ سه چار تاس، اونا پدربزرگامن، اون دوره‌ای که وضع خانواده‌مون خوب بوده، قبل از این‌که اون مردک نفهم، اردشیرجان، بیاد همه چیزو به باد فنا بده، اردشیرو یعنی نمی‌شناسی، ده بار تا حالا بیشترم گفتم، بابا این سسو بذا این‌جا باشه، نفهم، تو که نمی‌خوری چرا تکونش می‌دی؟ اردشیر پدربزرگ پدربزرگم بوده، کسشعره نه؟ ملت باباشونو نمی‌شناسن بعد خانواده‌ی ما صبح تا شب اصالت خانوادشونو تو کون همه می‌کنن، یکی نمیاد برینه بهشون بگه از اون اصالت چی مونده الان؟ ولش کن، اون عکسارو تا حالا دقت کردی بش؟ چارتاشون سیبیلوئن، بابا بکشین بیرون از این سیبیل، چی داره آخه؟ بعد باباهه باز شروع کرد به حرف زدن، خیلی با طمانینه‌وار، گفت حامد‌جان، تو به لطف خانواده تاریخ‌خونی، تاریخ‌بلدی، اما یک روایتی هست، که ما بُلدش کردیم، نه بابا، باباهه که نگفت بلد، ی چی دیگه گف، نمی‌دونم پررنگ، از ایناها، حالا وسط خاطره تعریف کردن ِمن خفه‌خون بگیری می‌میری؟ آره، گفت چیه اون؟ خب به لطف ِخدا اینقد اینو گفتن که تو هم بلدی، همون دیگه، همون که پیامبر اسلام به دو نفر می‌رسه سیبیلا از بناگوش در رفته، بعد بهشون می‌گه آقا اینا چیه، بزنین و ایناها، خب داستان پیامبرو همه می‌دونن بعد از این، اما داستان اون دو تا سیبیلو چی؟ آفرین، خرفت احمق، اون چلمنگی که جلو مغازه بساط ِواکس پهن می‌کنه، همون، اونم اگه انقد با مقدمه داستانو براش تعریف می‌کردم حدس می‌زد، آره اخوی، اونا یکی‌شون جد من بوده، اون یکی‌ دیگه، فرداش می‌ره کوتاه می‌کنه و ریش می‌ذاره، اما جد ما، نه، چرا نه؟ چون می‌گه اگه این سیبیلو نداشتم پیامبر باهام حرف نمی‌زد، اینه که می‌گه علیرغم این‌که گفتن کوتاش کن، من به خاطر تبرکش بلند نیگر می‌دارم، بعد اون به بچش می‌گه، بچه‌هه به بچه‌هه می‌گه، بعد سیبیل کم‌کم جا میافته، نماد می‌شه، ارث می‌شه، نشونه‌ی این‌که پیامبر جد ما رو مورد خطاب قرار داده، فهمیدی؟ آفرین بچه‌ی گلم، حالا فک کن، باباهه همه‌ی اینارو با آب و تاب و شرح جزییات و تاریخ دقیق و اسم و فلان و بهمان بهم گفت، اما من چی؟ زیر بار نمی‌رفتم، گفتم آقا من تبرک نمی‌خوام، من اصن می‌رم ریش می‌ذارم، اما سیبیل نه، بعد بگو چی شد؟ صورتحسابو بگو بیارن... این کتت هم جا نمونه این‌جا.

Friday, April 5, 2013

حامد آزاد

از ارتباط برقرار کردن می‌ترسم، یعنی قبلن اینطوری نبودم، قبلن اعتماد بنفس داشتم، کون همه میذاشتم، اما الان میگم نکنه طرف اینو میگم بدش بیاد، نکنه آداب اجتماعی رو یادم رفته، اینه که کلن معاشرتو بوسیدم گذاشتم کنار، دو سه نفری هم که هستنو سفت چسبیدم که نرینم ی وخ برن، از خودم بدم اومده، ترسو نبودم این همه، دنیا و آدماشم به تخمم بود، از من بپرسی میگم تقصیر رابطه طولانی مدته، لعنتی مس غار اصحاب کهف میمونه، میری تو وقتی میای بیرون میبینی همه چی عوض شده، دخترا خوشگلتر شدن، (یا شاید هم مثلن توجه نمی‌کردی) هر چی فک میکنم مورد دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه دیگه، شاید این تاپ مورد بوده.
بله آقا دخترا، امان از دخترا، من که کلن این دو سه هفته ریکاوری بودم، از این جنگ و دعوای لعنتی اومده بودم بیرون، فکرم استراحت کنه، یعنی اینکه دمبال کیس و مورد خاصی هم نبودم به اون صورت اما خب بالاخره ما هم لای پامون ی چیزی داریم، حالا نه به اون صورت اما میشه گف پسر به ما، واسه همین هم دمبال حداقل معاشرتی میگردیم، و عجب اینکه پیدا نمیشود، خواستم همینو همینطوری در تاریخ ثبت کنم فقط، به تاریخ تولد بیست و دو سالگی. سالروزش دو سه روز بعد

Tuesday, March 12, 2013

از تجارب - یک

خاطره‌ی مضحک بگویید تا پته‌اش را بریزد روی آب.
(مگر این‌که مادرقحبه باشد)

Sunday, March 10, 2013

آفتاب آمد دلیل آفتاب

تعریف می‌کرد که عاشق دوست‌دختر ِدوست صمیمی‌اش شده، که دخترک یک روز صبح زنگ زده، که بیا و بشنو و اگر می‌توانی کاری کن، او هم رفته و شنیده و راه‌کار داده برای آن رابطه‌ی پاشیده‌شده، اما آن روز خودش به این نتیجه رسیده که از دخترک خوشش می‌آید، بعد برایم تعریف کرد که سال‌های دور با دختر همساده بودند. از این که تا به حال خودش را نگاه داشته چون فکر می‌کرده دوست صمیمی از دختر خوشش می‌آید. بعد شروع کرد به بلند‌بلند فکر کردن، "تنها عیبش اینه که از من دو سال بزرگتره".
بهش گفتم فکر دختر را از سرت بیرون کن، گفتم این‌که فکر می‌کنی تنها عیبش بزرگتر بودن دختر است، احمقانه است، برایش داستان آن سربازی را گفتم که وقتی فرمانده‌اش از او سوال کرد که چرا وقتی دشمن حمله کرد تیربار را به راه نینداختی؟ جواب داد به هزار و یک دلیل، فرمانده گفت دلیل اولت را بگو ببینم، و جواب داد تیر نداشتم قربان، گفتمش همین که دوست‌دختر ِدوستت می‌باشد تنها دلیل و تنها عیبش است، نه بزرگتر بودن یا سایر چیزها.
بعد داستان پیچید و صحبت عوض شد، اما هنوز در فکر بود. گفت که حامد اما تا دلت بخواهد خوبی دارد، محسنات دارد، و بدون این‌که مجال حرف‌زدن بدهد شروع کرد که مثلن کتاب‌خوان است، فیلم‌بین است، پی‌اچ‌دی دارد، پولدار است، خیلی هم پولدار است و پدرش صاحب سه عدد کارخانه‌ی بزرگ می‌باشد. من صحبتش را قطع کردم و گفتم یارو، گفتم ها؟ گفتم یادت هست آن حکایت سرباز و فرمانده که بت گفتم؟ گفت ها، گفتم همه‌اش کس‌شر محض بود، من جای فرمانده بودم می‌دادم سرباز را بکنند، چون وقتی برنامه، برنامه‌ی جنگ است توی سرباز غلط می‌کنی که ریلود نمی‌کنی آن تیربارت را، گه می‌خوری که دلیلت نداشتن تیر است، گفت منظور؟ گفتم اگر اینقد که می‌گویی پولدار است، لحظه‌ای چی؟ تردید نکن. کلا و حاشا که به خاطر دوستت از دخترک ببرّی. همین.

Monday, January 28, 2013

هنوزم تو این هیاهو، توی این بغض شبونه، من و گنجشکای خونه، دیدنت آرزومونه

یک جمعی هم بود، از آدم‌های ناهمگون، جمع شده بودند برای وقت گذرانی، قرار شد هر کسی میکروفون را بگیرد و آهنگ مورد علاقه‌اش را بخواند، هر کسی هم که بلد بود شروع می‌کرد به هم‌خوانی، نوبت من که شد تنها چیزی که توی ذهنم بود ابرمیوزیک شماعی‌زاده بود، "هنوزم دستای گرمت جای امنی واسه گریه‌ست" شروع کردم به خواندن. چشمانم را هم بسته بودم و اصلن دل داده بودم به صدای گرم خودم، به دیوار خراب شدن که رسیدم چشمانم را باز کردم و دیدم همه با حالت تعجب نگاه می‌کنند، تنها کسی هم با من همراهی می‌کرد وهاب بود، اعتراض داشتند به انتخاب آهنگی که هیچ‌کدامشان نشنیده بودند یا مثلن در فیوریت‌لیستشان نبود، خیلی راحت برخورد کردم من، همان‌طور میکروفون به دست گفتم، شما هیچ‌کدامتان عاشق نشدید، که اگر عاشق شده بودید باید حداقل به احترام نوع خواندن ِمن (پر از سوز و گداز و ایناها) چشمان متعجبتان را جمع می‌کردید.
بعدها که صحبت از عشق و عاشقی شد، وهاب گفت که آدم‌ها ظرفیت‌های متفاوتی دارند، جمع ِ آن شب، ظرفیتش آهنگ ِناری ناری بود نهایتش، هیچ‌کدام نه از عشق بویی برده‌اند نه تجربه‌اش کرده‌اند و نه حتا در اطرافیانشان همچین چیزی دیده‌اند، این‌که عشق یک هدیه/بلیه است، خداوند فقط به آن‌هایی می‌دهد که ظرفیتش را دارند، بعد با هم به این نتیجه رسیدیم که چقد خوب که ما ظرفیتش را داشته‌ایم، چقد خوب که ما تجربه‌اش کرده‌ایم، کاری به نهایتش ندارم، این‌که عشق به وصل خواهد انجامید یا که خیر، مهم‌ترش اینست که یک‌بار تجربه کرده باشی‌اش، این‌که بدانی چیزهایی قدرتمندتر از پول و خانواده و حتا مذهب وجود دارد. 
بعد یاد حرف دامبلدور می‌افتم، اینکه چطور با چیزی که کسی جدی‌اش نمی‌گیرد به هری قدرت داد، این‌که چقد پیر ِفرزانه‌ای بود حتا، چطور از عشق یک سلاح ساخت، سلاحی که ولدمورت با تمام هوشش در مقابل آن وا داد، حکیم ِبلند‌مرتبه‌ای بود، خدایش بیامرزد.

Friday, January 11, 2013

داستان پسرکی که نمی‌خواست بزرگ شود

پسرک قصه‌ی ما پر از امید و رویا بود. سال‌ها بود که در ذهنش نقشه‌ها داشت، نقشه‌هایی برای فرار از آن‌چه هست و بود و خواهد شد، پسرک قصه‌ی ما شب‌هایش را با فکرکردن به نقشه‌هایش پر می‌کرد، و روزهایش را به امتحان کردن ِنقشه‌ها، از جایی که به آن متعلق بود عنش می‌گرفت، همیشه در ذهنش دمبال پرنسسی بود که سوار بر اسب سفید خواید آید و او را نجات همی خواید داد. تقصیر پسرک قصه‌ی ما نبود که رویاهایش انحصاری دخترکان نوبالغ بود. 
پ.ق.م (برای پسرک قصه‌ی ما) بارها پرنسسش را پیدا کرد، و بعد از چند صباحی فهمید که پرنسسی که بدان امید بسته بود شازده‌ایست قجری، بالایش که نمی‌برد هچ به دامش نیز می‌اندازد، یکی دهانش بو می‌داد، دیگری در عوالم کودکی خویش سیر می‌کرد، آن‌یکی زیاده غر می‌زد، وان دیگری جنده‌ای بود در لباس پرنسس. پ.ق.م اما ناامید نشد گشت و گشت. گشت و گشت. گشت و گشت تا عاقبت نعره‌زنان از استخر بیرون پرید، فریاد اوره‌کا اوره‌کایش را فقط خودش می‌شنید.
راوی داستان می‌گوید، شاید در آینده‌ای دور رباتی بسازند که بی‌چشم‌داشت و توقع بغلت کند، اشک‌هایت را پاک کند، دلیل ناراحتیت را بفهمد و بی که چیزی بگوید اصغا کند، گوش دل بسپرد، از ناراحتیت سوءاستفاده نکند، جبهه نگیرد، بفهمد و بداند و نرمی آغوش داشته باشد، بعد؟ بعد خاموش شود تا دفعه‌ی دیگری که احتیاج پیدا شد.
پ.ق.م دمبال همچین چیزی بود، یکی که دستش را بگیرد و از قلعه‌ی شهرنو خارجش کند؛ لوطی‌ای که بفهمد او نیز انسان است، چشم‌هایش را بشوید، و درد را بشناسد، و عاقبت آن را پیدا کرده بود، دیگرانش بیم‌ناک بودند، در دل پسرک نهال شک و تردید می‌کاشتند. لوطی؟ در این زمانه؟ پرنسس؟ در این اوضاع و احوال و اهوال؟ پسرک اما هوشیار بود، می‌شناخت کَسَش را، اعتماد مفهمومی دوباره پیدا کرده بود برایش، ربات را فراموش کن، پرنسس را بچسب.
پ.ق.م نقشه‌های دیگرش را معلق کرد، راه‌حل را یافته بود و از هوشمندی خود کیف می‌کرد، می‌خورد و می‌آشامید و به یاد راه‌حل بود، می‌رفت و می‌آمد و به یاد راه‌حل بود، می‌نشت و برمی‌خاست و به یاد راه‌حل بود، راه‌حل پر کرده بود فضا را و نفس که می‌کشید به جای هوا عطر راه‌حل بود که وارد مجاری تنفسیش می‌شد.
راوی داستان اما همچنان روی نظریه‌ی خودش پافشاری می‌کند، ربات. بی‌توقع، بی‌ریا، حتا می‌توانی تنظیمش کنی که مثلن از کانت و اسپینوزا و هگل چیزهایی بداند و بنشینید به بحث کردن با هم، بعد دکمه‌ای چیزی بزنی و آخر سر باهات توافق کند که کاکرو از سوباسا سکسی‌تر بود و صدسال‌تنهایی فقط هجویات ذهن پیرمردی‌ست که مخش معیوب شده، کافه‌اش ببری و با همدیگر روی خوردن موکا توافق داشته باشید، زود به زود شاشش نگیرد و بعضی وقت‌ها بتوانی سیگارت را با خاکسترهای سیگارش روشن کنی، بی که نگران نفس‌تنگی‌اش باشی.
پ.ق.م اما هنوز به این جهان‌بینی نرسیده بود، دمبال ربات می‌گشت اما نمی‌دانست رباتی به این شکل هنوز اختراع نشده، نمی‌دانست یا نمی‌فهمید که مردم خر نیستند که نانت بدهند و بهت بدهند و آخر شب به آخر شب بنشینی برایشان از فلان داستانت بگویی که تمام نمی‌شود و فلان هم‌فیلم‌بینی که در آن عاشق دخترک عینکی شده‌ای، مردم توقع دارند، وقتی بهت می‌دهند انتظار دارند که بهشان بدهی، جان در برابر جان. گا در برابر گا.
پسرک قصه‌ی ما بزرگ نمی‌شود، یکی بایست هی بهش یاداوری کند که به خودت تکیه کن، بی استرانگ عاموجان، اما متسفانه آن  یاداور هم توقع دارد، و پسرک از این‌که تمام زندگی بر اساس توقعات طرفینی‌ست خسته شده. سرش را می‌کوباند به دیوار بعضی‌وقت‌ها حتا.

Saturday, January 5, 2013

صادرت فتواها زینب مذ رات راس الحسین.

پرده يكم
با احمد و وهاب و زهير توي ماشين مي‌نشينيم، سه غلاف قمه، يك كيلو موز، چند عدد گاز استريل و باند، بتادين، و صداي نريمان پناهيِ سال هفتادوهفت، بچه‌ها مي‌گويند پرگاز بران، ساعت هشت شده و ما همين‌الان هم دير كرده‌ايم، مكان باغيست در جاده قوچان، بعد از سه راه فردوسي. 
پرده دويم
كيلومتر نمي‌دانم چند چناران، دو نفر آدم سياهپوش نكره ايستاده‌اند. هر دو سيگار به دست، به وهاب نگاه مي‌كنند، مي‌شناسندش و مي‌گويند از زيرگذر برين اونور مشخصه، رو به وهاب مي‌كنم و مي‌گم "پارتي هم كه مي‌گيرن اينقد جناييش نمي‌كننا" مي‌خنده و مي‌گه بايد پارسالو مي‌ديدي، امسال تازه خوبشه.
پرده سيم
باغ يك زمين افتاده پنج هزار متري در حاشيه جاده ست، روبروي باغ پر از ماشين است، از سانتافه و لکسوس و سورنتو گرفته تا پيكان و موتور، چه اختفاي زيبايي، اينقد تابلو آخه؟ سر در باغ يك پرده بزرگ زده‌اند. قمه‌ها را برمی‌داريم و داخل مي‌شويم.
پرده چارم
گروهي حلقه زده‌اند، آن وسط مردي ميانه‌سال به تركي شعر مي‌خواند، گريه مي‌كند، گريه مي‌كنند، بعد ناگهان مي‌برد بالا و دنگ، صداي برخورد قمه و كله، من حالم بد مي‌شود اما مي‌ايستم به نگاه‌كردن، نفر بعدي پيرمرديست با صدايي جادويي، مي‌خواند و مي‌زند و مي‌رود، خون روي زمين جاريست. كم‌كم دارم به‌ قمه‌زني علاقه‌مند مي‌شوم، جواني كوچك و خوش‌هيكل، قيافه مس پادشاه سريال حريم سلطان، مي‌رود وسط، جمعيت محو صدايش مي‌شوند، وهاب ميگويد به اين خواندن‌ها ميگويند رجز، اكثرن براي سلامتي بيمارهايشان دعا ميكنند پاره‌اي هم روضه‌هاي فولكوريك تركي مي‌خوانند، اما اين جوان مداح هيأت محبان است، تركي مي‌خواند، قمه را بالا ميبرد و دنگ، كاش فقط دنگ بود و فواره‌ي خون نبود، كاش فقط فواره ي خون بود و دنگ نبود، صدا كمرت را مي‌شكند، فشارم افتاد يا كه چي، نتونستم تحمل كنم، بدو زدم بيرون، ماشين را باز كردم و نشستم روي صندلي، صداي نفس‌های سريع و لم‌ينقطعم فضاي ماشين را پر مي‌كند.
پرده پنجم
ميروم قمه را استريل كنم، به يكي از خادمان جمع كه كله‌ها را پانسمان ميكند مي‌گويم الكل؟ مي‌پرسد فارس؟ مي‌گويم خوش به حال شما، ما امكاناتش را نداريم، شانه اي بالا مي‌اندازد و ديگري را صدا ميزند كه بفهمد من چه مي‌گويم، تركيتان را عشق است.
پرده ششم
بخيه‌زدن براي قمه‌زنها افت دارد، بعد از قمه‌زني سريع مي‌روند مي‌نشينند روي يك صندلي و يكي از پيرغلامان با بتادين سر را شستشو مي‌دهد و بعد نوبت پانسمان است، اگر هم بعدها زخم سر باز كند هيچ بيمارستاني اينها را قبول نميكند، مي‌گويند ممنوع شده مداواي سر قمه‌زنها در بيمارستانها...
پرده هفتم
جوانها پرشور و نترس قمه مي‌زنند، اكثرن كهن‌سال‌ها بعد از سه‌ چار ضربه مي‌روند و دست‌شان را مي‌گيرند، بعضي‌ها تسليم مي‌شوند بعضي هم التماس كنان مي‌گويند "بير دانه"، "بير دانه". اما بعضي‌ها هم هستند كه پيرمردها هم كاري بهشان ندارند، اسمش حسن بود، وهاب مي‌گفت هر سال خودش را تيكه پاره ميكند، آمد وسط رجز خواند و زد، و زد، و زد، شمارشم از بيست رد شد كه يكي از پيرترها رفت جلويش را بگيرد، قمه را برد عقب و اصرار پير را كه ديد خيلي جدي گفت "بش دانه"، من با چشمهاي گشاد از تعجب به قيافه خندان وهاب نگاه ميكنم.
پرده هشتم
قمه‌ها را زدند، سوار ماشين شديم كه برگرديم، قيافه ها ديدني شده بود، کله‌های خونین و باندپیچی شده، که شال مشکی‌ای دستار مانند دورش پیچیده شده بود. سر پليس راه چهارتا بنز نيروي انتظامي و دو سه تا بسيجي با تابلوي ايست وسط بلوار بودند، وهاب كه جلو نشسته بود خم شد و به دو نفر پشت هم گفت كه خم شوند، رد كه شديم گفت حتمن تقدير بوده كه با ماشين تو بياييم، كسي داخل مورانو دمبال قمه زن نمي‌گردد، بعد هم زنگ زد و به آنهايي كه داخل باغ بودند هنوز، راپورت داد، خيلي متعجب پرسيدم چرا نمي‌ريزن بگيرن؟ چرا اينجا واستادن؟ گفت جرات ندارن، فك كن جمعيت به آن زيادي، همه قمه به دست، الان هم تحت تاثير، بريزند كشت و كشتار خواهد شد، مجبورن از اين كارا بكنن، بعد هم شروع كرد از خاطرات ريختن يگان ويژه به مراسم پارسال گفتن. دهان من وا، گوش هايم واتر. (واز، وازتر؟)
پرده نهم
 یک آدمی هم بود، آن دورترها، قمه‌ای دستش بود و ظرف الکلی، سال‌اولی‌ها می‌رفتند جایش، دستش را می‌برد بین موها، جا باز می‌کرد لابد، با دست قمه‌دارش آرام می‌زد بر فرق سرشان، سه بار چار بار، خون که راه می‌افتاد، خودش می‌نشست به بستن کله‌ی‌شان، بعد هم کله‌ی‌شان را بوس می‌کرد و نفر بعدی.
پرده دهم
این‌ها روایاتی بود از یک روز قمه زنی، اربعین سیزده نودویک.