Friday, April 5, 2013

حامد آزاد

از ارتباط برقرار کردن می‌ترسم، یعنی قبلن اینطوری نبودم، قبلن اعتماد بنفس داشتم، کون همه میذاشتم، اما الان میگم نکنه طرف اینو میگم بدش بیاد، نکنه آداب اجتماعی رو یادم رفته، اینه که کلن معاشرتو بوسیدم گذاشتم کنار، دو سه نفری هم که هستنو سفت چسبیدم که نرینم ی وخ برن، از خودم بدم اومده، ترسو نبودم این همه، دنیا و آدماشم به تخمم بود، از من بپرسی میگم تقصیر رابطه طولانی مدته، لعنتی مس غار اصحاب کهف میمونه، میری تو وقتی میای بیرون میبینی همه چی عوض شده، دخترا خوشگلتر شدن، (یا شاید هم مثلن توجه نمی‌کردی) هر چی فک میکنم مورد دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه دیگه، شاید این تاپ مورد بوده.
بله آقا دخترا، امان از دخترا، من که کلن این دو سه هفته ریکاوری بودم، از این جنگ و دعوای لعنتی اومده بودم بیرون، فکرم استراحت کنه، یعنی اینکه دمبال کیس و مورد خاصی هم نبودم به اون صورت اما خب بالاخره ما هم لای پامون ی چیزی داریم، حالا نه به اون صورت اما میشه گف پسر به ما، واسه همین هم دمبال حداقل معاشرتی میگردیم، و عجب اینکه پیدا نمیشود، خواستم همینو همینطوری در تاریخ ثبت کنم فقط، به تاریخ تولد بیست و دو سالگی. سالروزش دو سه روز بعد

No comments:

Post a Comment