Monday, December 31, 2012

بقیه اش را بعدن برایت میگویم، حضوری.

خوابيدهام داخل كوپه ٨ واگن ١٣ قطاري كه مقصدش تهران است. تلق و تولوق قطار و ناتواني من نسبت به خوابيدن در مكانهاي غريبه موجب شده كه بيدار بمانم و به تو فكر كنم دخترك.
هر از چندگاهي رايحهاي عفوني از سوراخ يكي از همكوپهايها متصاعد ميشود كه من هم در جواب آن مجبور ميشوم مقابله به مثل كنم، بنابراين بايد اعتراف كنم كه هوا آنجور كه بايد تميز نيست. 
از سر بيحوصلگي و بيكاري فولدر عكسهايت را باز كرده و به ياد تمام خاطرات پشت عكسها نعوظ كرده بودم، يك عكسي بود با چادر توي يك كبابفروشي در سبزوار، رويت را محكم گرفته بودي من عكس را انداختم و بعد تو شروع كردي به قاهقاه خنديدن، بعد با حالت مسخرهاي پرسيدي كه چادريها چگونه زندگي ميكنند، من هم خنديدم و خجالت كشيدم از فوبياي مسخرهام از ايستهاي بازرسي. به دماغت كه تنها نقطهي بيرون از چادر است نگاه ميكنم و قربان صدقهي زائدهي گوشتي آن ميشوم.
من دوست دارم براي باقي عمر قربان صدقهي اعضاي بدنت شوم. اين بزرگترين هدف من براي باقي زندگي نكبتبارم ميباشد لابد.
عصر با مسئول آشپزخانهي قطار درگير شدم، عمق فاجعه را در اين جمله نظاره كن، من، درگيري. هاه خندهدار است اما قبل از شروع دعوا با خودم محاسبه كرده بودم كه مطمئنن از قطارم بيرونم نخواهند انداخت، از آن طرف مامور موظف است كه به من احترام بگذارد، ميبيني حتا در دعواهايم نيز جانب احتياط را رعايت ميكنم، اما وقتي عصباني و آشفته از رستوران زدم بيرون مسافري غريبه زد پشتم و مرحبن بك، گفت. راضيم از خودم دخترك، عكسي را نگاه كردم كه من و تو نشستهايم پشت ميز توشي تو قوطي (اسم آن رستوران به سعي خودم) و قيافههايمان داغان است. تو دعوايي شروع كرده بودي و من به غرورم برخورده بود اما دهان باز نكرده بودم. نشسته بوديم منتظر غذا و من به دافان و تو به آسمان نگاه مي كردي. 




Sunday, December 30, 2012

- بِزِنِم؟
- زَدِم.

از خلال مکالمات دو دوست. در مورد قمه زنی اربعین.

Tuesday, December 25, 2012

از خلال یک حس درونی

- خوشحالم که خوشحالی..
- خوشحال برای چی؟
- قسمت خودت یا قسمت خودم؟
- هر دو
- قسمت دوم که خب انشالله هستی، حالا نه خیلی اما تهش امیدوارم که باشی، قسمت اولم ی شیش هف ماهی با خودم کله انجار رفتم ببینم خوشحالم که خوشحاله یا که خیر، الان دیدم خوشحالم. همین.
- من ولی زیاد اونجوی که فک میکنی خوشحال نیستم... اما راضی هستم.
- بیشتر برای خودم قسمت خودم مهم بوده، در مورد قسمت خوشحالی تو میخواستم پاورقی ای چیزی بزنم، چون قیافت غم داره اما خب تهش میخواستم تاثیر گذار باشه نوشتم.
- عاشق استدلالتم :)))

Monday, December 10, 2012

سیگار پیشنهادی: مگنا قرمز

صبح مادرجان تخم مرغ زرد عسلی برایم درست کرده بود، گذاشتم به پای خوش شانسی ای که این روزها یقه ام را گرفته، خوردم و از خونه زدم بیرون، قبل ترش علی زنگ زده بود که مشتری پانصد و پنجاه متر پسندیده و پولش نقد است، با پدرت صحبت کن که با ما چند حساب میکند این را، پدر نبود یا من فراموش کردم نمیدانم؛ رسیدم به مغازه و جنس فروخته شده بود و پول هم ابتیاع. از این جا به بعد کار با من بود، این که با پدر صحبت کنم و سر قیمت چانه بزنم، لعنت به تو علی، لعنت. همیشه مرا در شرف کار انجام شده قرار میدهد.
ما از بچگی کاملن سودباور بزرگ شدیم، به خاطر می آورم زمانی را که هفت سالم بود و با پدر پینگ پنگ بازی میکردیم، دریغ از یک ست که به خاطر ِروی گل من ببازد، همیشه میبرد و کاش که فقط ببرد، مانند سوسماری که با طعمه اش بازی میکند مرا بازی میداد، اجازه میداد تا به عدد بیست برسم آنگاه شروع میکرد طوفانی بازی کردن، پوینت پشت سر پوینت میگرفت و ورد زبانش این بود، با این بازی میخواهی مرا ببری؟ یا هنگام پول گرفتن، بعد از کلی التماس و خواهش یک داستانی نقل میکرد در این مایه ها که، پسر دوستش هر وخ از دوستش پول میخواسته، وی پول را روی هوا پرت میکرده، به صورت توهین آمیز و ایده اش این بوده که اینها (منظور پسرش بود که مثلن دوازده - سیزده ساله بوده) که برای پول دراوردن زحمت نمیکشند، حال اینگونه پول را بگیرند تا حداقل قدرش را بدانند، داستان را نقل میکرد و بعد منت میگذاشت که بیا این هم پولی که خواستی اما قدرش را بدان.
ما از آن دسته ای نبودیم که به نان شب محتاج باشیم، اگر واقع گرایانه نگاه کنم، میشد ما را جزو مرفهین بی درد هم حساب کرد، اما پدر جوری ما را تربیت کرد که برای پول ارزش قائل باشیم، هستیم، اما این راهش نیست، خلاصه کنم.
ظهر رفتم به دیدن پدر، جریان را گفتم، اشاره کردم که چک را به تو میدهیم و تو به ازای هر متر پانصد تومان در حساب ما منظور کن، یکم حساب و کتاب کرد و بعد صدایش را برد بالا و وردستش را صدا زد، "کدوم کس کشی به شما گفته به این قیمت به اینا جنس بدین؟ هاه؟ پسر منه؟ باشه. ده بار بهت نگفتم تو این معامله های بزرگ به من زنگ بزن، الان کارخونه این جنسو نداره، بخوام از کارخونه بگیرم باید هزار تومان بالاتر ازشون بگیرم" گفت و گفت و تاخت و تاخت، من هیچ، من نگاه، نگفتمش که آمار تولیدی کارخانه را دارم و قیمت تمام شده برای تو را میدانم، و میدانم جنسش گرز است و یک سال خواب ِانبار بوده، نگفتم که من چهار سال زیر دست توی این مغازه شاگردی کرده ام و میدانم تاکتیک جنس فروختنت را، جلوی کولی و ملق بازی بابا؟ گفت و گفت و من گوش کردم و وردست قرمز شد و سیاه شد.
علی خدا لعنتت کند، مرا همیشه در دهان شیر میندازی. من به خاطر جدا شدن از این پدر بود که با تو شریک شدم، اگر دنبال سود بودم که همین جا میماندم و فحش میخوردم و پول درمیاوردم، رو کردم بهش، مرسی، پس این جنسو بدین پونصد تومان را هم نمیخواهم، حسابتان را هم با من صفر کنید، همین فردا پولش را بدهم، مهرم حلال جانم آزاد، آمدم بیرون، سوار ماشین شدم و بی هدف شروع کردم به تاختن در خیابانها.
ده دقیقه بعدش زنگ زد که بیا اینجا و قاطی نکن پسر، من همیشه گفته وقت کار کار، وقت خانه خانواده، کیر تو این ضرب المثل، کیر تو اون ضرب المثل دیگه ای که میخونی، "بر سر کوی بتان معطل نکن، هر که را دیدی بکن معطل نکن" مفهمومش اینست که همه را بدوش، حالا پسرت بود دخترت بود، زنت بود، چه میدانم؟ 

Wednesday, December 5, 2012

بوی خاصی هم نمی‌دهد دیگر البته

یک
مادر که رفته بود سفر برای خواهرها لباس‌خواب آورده بود، پهن کرده بود بساط را و هر کدام دو سه تا انتخاب کرده‌بودند، گفتم پس ما چی؟ گفتند زن که گرفتی براش می‌خریم، گفتم یکی برمی‌دارم می‌دم دوس‌دخترم، سه‌نفری با هم چنان اخمی کردند که حضرت ِدیو هم بود جا می‌خورد اما من به زور یکی را برداشتم.
دو
برایش تعریف می‌کردم که این لباس‌خواب نماد ِآزادی ِمن است، یعنی تا وقتی این را گذاشته‌ام توی کمد و نگاهش می‌کنم و به کسی هدیه نداده‌ام یعنی هنوز آنقدرها عاشق نشده‌ام، از سر ِاتفاق لباس‌خواب ِپلنگی توری بدن‌نمای ِزیبایی هم هست در ضمن، گفت که منتظر ِروزیم که به من بدهیش، گفتم باش تا صبح ِدولتت بدمد.
سه
پریروزها داشتم کشوهایم را مرتب می‌کردم، سی‌دی‌های قدیمی، کلی کاندوم ِاستفاده‌نشده، یک خورجین که داخلش اسپری بی‌حسی بود حتا، مدارک معافیت سربازیم، وسط ِهمه‌ی این‌ها یک شرت ِقرمز لامبادا هم بود، نگاهش کردم، بوییدمش و بعد پوشیدم، کیف داد.
چار
راه افتادیم طرف ِبجنورد، به زور چادر سرش کردم که ایست‌بازرسی‌ها بهمان گیر ندهند، می‌خندید و من استرس داشتم، هم این‌که این وسط خفتمان نکنند، هم این‌که دیگر دوس‌دخترم نبود و دوس‌دخدر ِجدید بسیار از ایشان بدش می‌آمد، توی راه با خودم فکر کردم که چقد لاشیم، من او را می‌خواستم نه آن دوس‌دخدر ِجدید را، چقد لشاشت کردم در حق جفت ِاین دخترها، به بجنورد که رسیدیم، گفتم یک لحظه واسا، واساد، رفتم صندوق‌عقب را باز کردم و لباس‌خواب را دادم بش، دهانش باز مانده بود از تعجب، دوباره رفت نشست توی ماشین، ساکت ِساکت، گفت حامد انتظار ندارم این کار را بکنی، می‌دانم چقد سخت است، گفتم گه خوردم، من تو رو می‌خوام، همینقد لری، (لرها ببخشند، عقبی‌ها عفو کنند، صدای گریه بلن می‌شود) به هم نیگا کردیم.
پنج
پرسیده بود که چطور می‌شود جبران کرد این هدیه را. گفتم آزادی من جبران شدنی نیست. بگیر و تمام، آزادیم را به داشتن ِتو فروختم. اما اگر می‌شود دوست دارم یک چیزی ازت به یادگار داشته باشم. چیزی که سال‌ها بعد بگویم ارزش آزادیم را دارد، حرمت و قیمت دارد، خاطره دارد، ایناها دیگه خلاصه.
شش
شرت قرمز لامبادایی که از مشهد تا بجنورد پایت بود، شرت قرمز لامبادایی که قسمت ِگنده‌ای از زندگی ِمن‌ست، شرت ِقرمز ِلامبادایی که به اندازه‌ی تعهد ِمن ارزش دارد، مهریه‌ی من.

Monday, December 3, 2012

زندگی سخته آغا، خیلی‌هم سخته، اینو من نمی‌گم البته، یعنی حرف من نیس، همه دارن می‌گن، اما خب اونا از ی ور دیگه می‌گن ما از ی ور دیگه، مثلن؟ مثلن انگار کن که شما هیژده سالگی بایس واسه زندگی آیندت تصمیم بگیری، تازه خیلی از این قبلترا اونجایی که بین ریاضی و تجربی و انسانیه تصمیم گیری میافتی تو هچل، اما ما فرجه می‌دیم می‌گیم هیژده سال، خیلی کمه آغا، خیلی کمه، هنوز شاش‍ِت کف نکرده، باید تصمیم بگیری، حالا زده و ما شده بیس‌و‌دو سالمون پشیمونیم از تصمیم‌گیریمون، اما گیرم تا خرخره وسط ِگهی که خوردم گیرم، هیژده سالگی خیلی روشنفکرانه تصمیم گرفتم دانشگاه نرم و بچسبم به کار ِآبا اجدادی، از پارسال هم خیلی یک‌طور گونه تا تهش رفتیم تو و پول بند کردیم و شراکت کردیم، حالا دیگه بیرون نمی‌شه اومد، حالا یکی دو ماهی هس که هی از این و اون می‌پرسم فضا چجوریاس می‌شه نیمه‌وخ درسه‌رو خوند، جاییو می‌شناسین آزاد پذیرش بگیره مدرکم نمی‌خوام حتا، و خب متسفانه همه می‌گن نیست و نمی‌شه و ایناها، داستان ِبدیه، تصمیم که می‌گیرین رفته تو کونتون، مواظب ِتصمیمامون باشیم یکم.