- من؟ من سیبیلم همینه، همین اندازه، نه بیشتر، نه کمتر، هنوزم باهاش مشکل دارما، یعنی سر غذا خوردن، سر سیگار کشیدن، سر ماچ کردن، سر همه چیز اما از وقتی یادمه سیبیل داشتم، سال هفتادوپنج، چار روز بعد از تولد هجده سالگیم، بابا سر صبح اومد تو اتاقم، کپ کرده بودم، مست خواب بودم از ی ور، از اون طرفم تو تمام زندگیم بابام اینوقت صبح بدون هماهنگی ِقبلی نیومده بود تو، نشست کنار تختم، چشای من پفکرده، فک میکردم دارم خواب میبینم، اما دوستمون خیلی رسمی شروع کرد به صوبت کردن، ی جوری که انگار داره از رو کتاب میخونه، بذا ی لحظه یادم بیاد اولش چی گفت، مممم، اون سس تندو بده اینور، نمیدونم، گفت تولدت دوباره مبارک، از این کسشعرا، بعد جدیتر شد، گفت باید سیبیل بذاری، گفتم هاه؟ گفت عزیز دلم باید سیبیل بذاری، گفتم عزیز من، پدر من، شما صد بار گفتی، منم صد بار جواب دادم، من از سیبیل بدم میاد، چیه آقا، بابای آدم سیبیلو، بابابزرگ آدم سیبیلو، عکس جدتو نیگا میکنی سیبیلو، نیگا کن، اون نقاشیهارو دیدی تو اتاق کار بابا؟ سه چار تاس، اونا پدربزرگامن، اون دورهای که وضع خانوادهمون خوب بوده، قبل از اینکه اون مردک نفهم، اردشیرجان، بیاد همه چیزو به باد فنا بده، اردشیرو یعنی نمیشناسی، ده بار تا حالا بیشترم گفتم، بابا این سسو بذا اینجا باشه، نفهم، تو که نمیخوری چرا تکونش میدی؟ اردشیر پدربزرگ پدربزرگم بوده، کسشعره نه؟ ملت باباشونو نمیشناسن بعد خانوادهی ما صبح تا شب اصالت خانوادشونو تو کون همه میکنن، یکی نمیاد برینه بهشون بگه از اون اصالت چی مونده الان؟ ولش کن، اون عکسارو تا حالا دقت کردی بش؟ چارتاشون سیبیلوئن، بابا بکشین بیرون از این سیبیل، چی داره آخه؟ بعد باباهه باز شروع کرد به حرف زدن، خیلی با طمانینهوار، گفت حامدجان، تو به لطف خانواده تاریخخونی، تاریخبلدی، اما یک روایتی هست، که ما بُلدش کردیم، نه بابا، باباهه که نگفت بلد، ی چی دیگه گف، نمیدونم پررنگ، از ایناها، حالا وسط خاطره تعریف کردن ِمن خفهخون بگیری میمیری؟ آره، گفت چیه اون؟ خب به لطف ِخدا اینقد اینو گفتن که تو هم بلدی، همون دیگه، همون که پیامبر اسلام به دو نفر میرسه سیبیلا از بناگوش در رفته، بعد بهشون میگه آقا اینا چیه، بزنین و ایناها، خب داستان پیامبرو همه میدونن بعد از این، اما داستان اون دو تا سیبیلو چی؟ آفرین، خرفت احمق، اون چلمنگی که جلو مغازه بساط ِواکس پهن میکنه، همون، اونم اگه انقد با مقدمه داستانو براش تعریف میکردم حدس میزد، آره اخوی، اونا یکیشون جد من بوده، اون یکی دیگه، فرداش میره کوتاه میکنه و ریش میذاره، اما جد ما، نه، چرا نه؟ چون میگه اگه این سیبیلو نداشتم پیامبر باهام حرف نمیزد، اینه که میگه علیرغم اینکه گفتن کوتاش کن، من به خاطر تبرکش بلند نیگر میدارم، بعد اون به بچش میگه، بچههه به بچههه میگه، بعد سیبیل کمکم جا میافته، نماد میشه، ارث میشه، نشونهی اینکه پیامبر جد ما رو مورد خطاب قرار داده، فهمیدی؟ آفرین بچهی گلم، حالا فک کن، باباهه همهی اینارو با آب و تاب و شرح جزییات و تاریخ دقیق و اسم و فلان و بهمان بهم گفت، اما من چی؟ زیر بار نمیرفتم، گفتم آقا من تبرک نمیخوام، من اصن میرم ریش میذارم، اما سیبیل نه، بعد بگو چی شد؟ صورتحسابو بگو بیارن... این کتت هم جا نمونه اینجا.
Monday, April 15, 2013
Friday, April 5, 2013
حامد آزاد
از ارتباط برقرار کردن میترسم، یعنی قبلن اینطوری نبودم، قبلن اعتماد بنفس داشتم، کون همه میذاشتم، اما الان میگم نکنه طرف اینو میگم بدش بیاد، نکنه آداب اجتماعی رو یادم رفته، اینه که کلن معاشرتو بوسیدم گذاشتم کنار، دو سه نفری هم که هستنو سفت چسبیدم که نرینم ی وخ برن، از خودم بدم اومده، ترسو نبودم این همه، دنیا و آدماشم به تخمم بود، از من بپرسی میگم تقصیر رابطه طولانی مدته، لعنتی مس غار اصحاب کهف میمونه، میری تو وقتی میای بیرون میبینی همه چی عوض شده، دخترا خوشگلتر شدن، (یا شاید هم مثلن توجه نمیکردی) هر چی فک میکنم مورد دیگهای به ذهنم نمیرسه دیگه، شاید این تاپ مورد بوده.
بله آقا دخترا، امان از دخترا، من که کلن این دو سه هفته ریکاوری بودم، از این جنگ و دعوای لعنتی اومده بودم بیرون، فکرم استراحت کنه، یعنی اینکه دمبال کیس و مورد خاصی هم نبودم به اون صورت اما خب بالاخره ما هم لای پامون ی چیزی داریم، حالا نه به اون صورت اما میشه گف پسر به ما، واسه همین هم دمبال حداقل معاشرتی میگردیم، و عجب اینکه پیدا نمیشود، خواستم همینو همینطوری در تاریخ ثبت کنم فقط، به تاریخ تولد بیست و دو سالگی. سالروزش دو سه روز بعد
Subscribe to:
Comments (Atom)